یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
بازی هیج وقت تعطیل نمی شه
نوشته شده توسط م در ساعت 10:57 PM

منصور هیجانزده از هزارتو بیرون آمد و قهرمانانه فریاد کشید:بیا بازی کنیم.این بازی قشنگ شده قشنگتر هم می شه.مطمئنم.داریوش خسته و آشفته بود.بی حس و حال به اطرافش نگاه کرد و گفت:پشت تلفن گفتی اتفاق مهمی افتاده.منصور واداد.اسلحه از دستش افتادوپای لنگش کاملا تا خوردوباعث شد پای دیگرش نیز لنگ بزند.با چهره ای رنگ پریده نقش بر زمین شد.بغضش شکست و در حالی که خون بالا می آورد به سختی گفت:من امروز مردم

 

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
هزار تو
نوشته شده توسط م در ساعت 12:10 PM

هنگام تلاقی نگاه شهرزاد با تیرکها نور آنها به طرز غیر عادی و عجیبی

کم و زیاد شد.در این هنگام

دختر هراسان توانست صحنه ای مخوف و هولناک را به خوبی

ببیند.اندام زنی با پیراهنی سفید و

دامنی تیره رنگ که از میان هزارتو بیرون آمده بود پدیدار شد.شهرزاد

 حتی می توانست دمپایی

راحتی و روشن زن را ببیند.زن سفید پوش چند لحظه صبر کرد و سپس

 با همان صدای خش خش

به درون هزارتو بازگشت.گلوی شهرزاد خشکیده و چشمانش گشاد

 شده بود.پیشانی اش را از

پنجره جدا کرد و به دل تاریکی چشم دوخت.یک بار دیگر در ذهنش

تصویر زن را مجسم کرد و

وحشتش افزون شد.زن چیزی کم داشت.او کامل نبود.زن سر نداشت.