منصور هیجانزده از هزارتو بیرون آمد و قهرمانانه فریاد کشید:بیا بازی کنیم.این بازی قشنگ شده قشنگتر هم می شه.مطمئنم.داریوش خسته و آشفته بود.بی حس و حال به اطرافش نگاه کرد و گفت:پشت تلفن گفتی اتفاق مهمی افتاده.منصور واداد.اسلحه از دستش افتادوپای لنگش کاملا تا خوردوباعث شد پای دیگرش نیز لنگ بزند.با چهره ای رنگ پریده نقش بر زمین شد.بغضش شکست و در حالی که خون بالا می آورد به سختی گفت:من امروز مردم
