یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
هزار تو
هنگام تلاقی نگاه شهرزاد با تیرکها نور آنها به طرز غیر عادی و عجیبی
کم و زیاد شد.در این هنگام
دختر هراسان توانست صحنه ای مخوف و هولناک را به خوبی
ببیند.اندام زنی با پیراهنی سفید و
دامنی تیره رنگ که از میان هزارتو بیرون آمده بود پدیدار شد.شهرزاد
حتی می توانست دمپایی
راحتی و روشن زن را ببیند.زن سفید پوش چند لحظه صبر کرد و سپس
با همان صدای خش خش
به درون هزارتو بازگشت.گلوی شهرزاد خشکیده و چشمانش گشاد
شده بود.پیشانی اش را از
پنجره جدا کرد و به دل تاریکی چشم دوخت.یک بار دیگر در ذهنش
تصویر زن را مجسم کرد و
وحشتش افزون شد.زن چیزی کم داشت.او کامل نبود.زن سر نداشت.
